روزی که فرشته آسمونیمون زمینی شد
سلام عشق مامان
خوبی پسر خوشگلم؟
عزیزم یادمه آخرین بار اینجا ازت خداحافظی کردم تا یکشنبه 21 ام ولی خبر نداشتم عزیزدلم واسه اومدن پیش مامانیش یکم عجله داره :)
جمعه 19 اردیبهشت بود ک صبح با بابایی از خونه مامان جون راه افتادیم بیایم خونه خودمون، میخواستیم خرید کنیم و یکم خونه رو مرتب کنیم تا همه چیز برای ورود گل پسر مامان آماده بشه، خلاصه رفتیم شهروند خرید کردیم و بعدشم رفتیم رستوران طلاییه بعنوان اخرین رستوران دو نفره و اومدیم خونه
ساعت 9 و 10 دقیقه شب بود ک رو تخت دراز کشیده بودم ک یهو یه صدایی شنیدم مثل ترکیدن حباب بعدشم ی حجم زیادی از آب جاری شد!! فهمیدم کیسه اب پاره شده، اونقدر ترسیدم ک بلافاصله اشکام جاری شد، با چشم گریون رفتم تو هال به بابا گفتم بدبخت شدم کیسه اب پاره شد! ابابا هم اونقدر ترسید ... سریع به مامان جون زنگ زد و گفت ما میریم بیمارستان شما هم بیاین، دیگه انقدر گریه میکردم ک نتونستم دوش هم بگیرم، سریع لباسامو پوشیدم و رفتیم بیمارستان بقیه الله، مستقیم رفتم بلوک زایمان و قضیه رو گفتم و ازشون خواستم با دکتر اشرفی تماس بگیرن تا بیاد، بعدشم مامان جون اومد و کلللی نگران بود
خلاصه جونم برات بگه که به من و مامان جون گفتن بریم تو اتاق کناری تا لباس تنم کنن، ما هم رفتیم و یه لباس صورتی مامان جون برداشت و تنم کرد، بعدش منو بردن تو یه اتاق دیگه، 2 تا تخت تو اتاق بود گفتن همینجا دراز بکش استراحت کن تا دکترت بیاد، یه درد خفیفی توی کمرم حس میکردم ک هی میگرفت و وول میکرد، طبق چیزایی ک شنیده بودم باید درد زایمان میبود ولی نمیدونم چرا اونقدر کم و خفیف بود، چند دقیقه بعد ماما اومد بلاسرم و میخواست معاینه کنه، من از این کار متنفر بودم گفتم نمیخوام ک گفت نمیشه و باید همکاری کنم. منم ناچارا قبول کردم، یه درد بدی داشت ولی خیلی کوتاه بود، بعدش با تعجب پرسید درد نداری؟ منم گفتم یه خورده کمرم درد میکنه، بعد با تعجب به همکارش گفت 3 سانته! بعدش هی تشویقم میکردن که طبیعی زایمان کنم ولی من نمیخواستم ...
بعدش همون خانوم ماما اومد و بهم انژیوکت وصل کرد، درد چندانی نداشت مثل خون گرفتن بود ... بعدش هم گفت برای مریضای دکتر اشرفی سوند وصل نمیکنیم، من که از سوند وحشت داشتم اونقدر از این حرف خوشحال شدم که دلم میخواست ماما رو ببوسم :)
خلاصه بعد حدود 1 ربع خانوم دکتر اومد، بعد سلام و احوالپرسی بهم گفت مطمئنی نمیخوای طبیعی زایمان کنی؟ منم گفتم بله! یه سری برگه رو امضا کرد و گفت میرم حاضر شم. بعدش اومدن بهم گفتن پاشو بریم اتاق عمل، وای اونقدررر خوشحال شدم که حد نداشت، نمیدونم چرا استرس نداشتم، دلم میخواست زودتر همه چیز تموم شه و شما عزیزدلمو ببینم.
یه روسری سرم کردن و رفتیم به سمت اتاق عمل، یه اتاق خیلی بزرگ بود که یه تخت وسطش بود با کلی تجهیزات دور و برش، خیلی جالب بود :)
روی تخت دراز کشیدم و سرم و ... بهم وصل کردن، بعد چند دقیقه یه خانومی اومد که حدس زدم متخصص بیهوشی باشه، ازش پرسیدم شما دکتر بیهوشی هستین؟ گفت بله ... بعد گفتم تو رو خدا یواش بزنین من خیلی میترسم گفت باشه! خلاصه بهم گفتن بشین روی تخت، شونه هات رو شل کن و پاهات رو صاف بذار ... خانوم دکتر گفت کامل خودتو شل کن که یه دونه آمپول بخوری، منم یکم ترسیده بودم دست یکی از پرستارها که اونجا بود رو گرفتم، خانوم دکتر اشرفی که فهمید ترسیدم بهم گفت یه آیه الکرسی بخونی تمومه! سوزن رو زد، دردش خیلی کم بود، ورود مواد بی حسی به درون بدنم رو قشنگ حس کردم، بعدش دکتر گفت سریع دراز بکش، به کمک پرستار دراز کشیدم ... چند ثانیه گذشت که دکتر گفت پاهات رو تکون بده، خودم فکر میکردم دارم تکون میدم ولی نمیدونم در واقع چطور بود! یه پرده سبز جلوم کشیدن و دیدم دکتر داره کارش رو شروع میکنه، یهو پاهام سرد شد انگار که یه چیزی روش ریخت، سریع گفتم من هنوز بی حس نیستمااا، دکتر گفت باشه ما که کاری نمیکنیم، داریم شستشو میدیم ...
خانوم دکتر قبل عمل اسم شما رو ازم پرسیده بود، وقتی کارشو شروع کرد هنوز 5 دقیقه هم نشده بود ک گفت اینم امیرصدرا خان،یه پسر کله گنده :D باورم نمیشد به دنیا اومدی ... همون لحظه دستیارش گفت الان صدای گریه شو میشنوی، انگار تو رویا بودم که صدای گریه تو شنیدم عزیزدلم، اخ که الهی فدای اون صدای ریزت بشم مامانی، انگار قشنگترین صدای دنیا بود، اشک توی چشمام جمع شده بود ♥
بعدش دیدم شما رو توی یه پارچه سبز بردن گذاشتن روی میز و یکم پاکت کردن، گفتن چون تمیزی نمیشورنت، الهی قربونت برم تمیز مامان، دلم میخواست زودتر بیارنت ببینمت، دکتر بیهوشی از قبل گفته بود ک سرمو تکون ندم وگرنه سردرد میگیرم، ولی من سرم کاملا به طرف میز بود و یک لحظه چشم ازت برنمیداشتم، دلم میخواست صورت خوشگلتو ببینم گلم، سرم هم درد گرفته بود ولی اهمیت نمیدادم، به پرستار گفتم بچم سالمه؟ گفتن بله سالمه، گفتم میشه بیارین ببینمش؟ یهو با همون پارچه سبز اوردنت کنارم، صورت مثل ماهتو چسبوندن به صورتم، گرم بود، سریع لپتو بوسیدم و همه وجودم از عشقت پر شد، نمیدونی چه حسی بود پسرم، بهترین و بی نظیرترین حس دنیا، چشمام پر اشک شد و خدا رو شکر کردم بخاطر این هدیه زیبا، همون لحظه از خدا خواستم بتونم برات بهترین باشم، بتونم به بهترین شکل بزرگت کنم و انشالا افتخار خودت و ما باشی عزیز دلم ♥
راستی ساعت تولدت هم 23:50 روز جمعه 19 اردیبهشت مصادف با شب ولادت امام جواد (ع) باشی، انشالا خود امام جواد پشت و پناهت باشه عشق من
بعدش شما رو بردن و من ندیدمت گلم، من رو هم بردن توی ریکاوری، نیم ساعت بعد هم منو بردن توی بخش، بیرون بلوک بابایی و مامان جون و باباجون ایستاده بودن، سریع اومدن سمتم، بوسم کردن و گفتن که جیگر جیگرا رو دیدن و خیلی و خوشگل و نازه :) بابا جون هم فیلمی ک موقع بردنت به بخش گرفته بود رو نشونم داد، راستی راستی خیلی خوشگل و ناز بودی عزیزدلم، مثل ماه بودی نفسم
بعدش با مامان جون رفتیم تو بخش، مامان جون رو صدا زدن که بره لباس تن فرشته کوچولومون کنه تا بیارنت پیش مامان، من 3 دست لباس برات برده بودم گلم، گفتم آبیه رو تنت کنه، همون موقع پرستار ک از قبل باهاش اشنا بودم اومد تا برام مسکن بزنه، بهم گفت شما 3150 گرم و 49 سانت بودی عزیزدلم، گفت چه سفید و جیگره، بهش واکسن زدم جیکشم در نیومد ;)
خلاصه منو بردن تو اتاقم و چند دقیقه بعد شما رو اوردن، آخخخخخ ک چه عشقی بودی ناز من، خییلی خوشگل بودی گلم، الهی فدای اون چشمای درشتت ♥
بعدش مامان جون اوردت تو بغلم ک شیر بخوری، فدای اون لبای کوشولوت بشم ک موقع شیر خوردن زودی خسته میشدی جیگرم، بعدش اونقدررر آروم و ساکت بودیییی، بقیه نی نی ها گریه میکردن ولی شما خیلی آروم بودی عزیزکم.
خلاصه ما تا یکشنبه بعدازظهر توی بیمارستان بودیم نازگلم، مامان جون این دو شب رو پیشم بود و خیلی زحمت کشید، شنبه ساعت 2 ک موقع ملاقات بود بابیی اومد دیدنمون و یه سبد گل خوشگل آورده بود، بعدشم باباجون اومد دیدنمون، راستی صبح هم زندایی جون با یکی از همکارا اومدن پیشمون، صبح روز بعد یعنی یکشنبه هم دایی جون از عسلویه اومد بیمارستان دیدنمون، مامانبزرگ و بابابزرگ و عمه هم از مشهد اومده بودن


روزی که فرشته آسمونیمون زمینی شد
